خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم چقدر و چقدر نسیم رو دوسش دارم . .فکره از اینجا رفتنمون آزار دهندست برام . . یا چقدر عفاف ُ رضوان رو دوستشون دارم . .نمیدونم خدایا تورو برای این همه اتفاق ِ خوب توی زندگیم چطوری شکر کنم ؟! همین دیدن ِ همچین رفقای خوبی . . که شاید هیچ جا دیگه نتونم پیداشون کنم . . همین روزگار ِ بی دغدغه و آرومی که دارم . . حتی فهر ُ آشتیا و دعوا و خنده هامونم برام فوق العادس . . قدم زدن توی ِ خیابونا و بوی پاییزی که داره تموم میشه و فلافل خوردنم با نسیم . . و این رو برای هزارمین بار شنیدن از نسیم که فقط با من بهش خوش میگذره . . دوست دارم خودم رو زندونی کنم توی این روزام . . یا این روزا رو ضبط کنم تا هیج وقت دلم تنگ نشه . . یا اصلا نگه دارم این آدمای عزیزی که توی زندگیم هستن رو و گذر ِ زمان اونارو از من نگیره . . + از خواب ِ شیرین ناگه پریدم . ..اورا ندیدم دیگر کنارم . . / شاهزاده ی رویا . ..زندوکیلی * هی دلم میخواد هزار بار شکر بگم تورو برای این بودنت . . این روزای شیرین . . این مسیری که برام قرار دادی . .. *راهِ مرا اشاره شو ای همه آرزوی من نازترین خلقه جهان نشسته رو به روی من. ..جانه مرا بهانه شو مستیه عاشقانه شو جان منو نگار من در دله من ترانه شو . .. رسوایی/حمید هیراد

برچسب: نویسنده: حامد سامانی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 6:05

هر بار وقت ِ برگشتن یه عالم حسای ِ متضاد توی ِ دلم پیدا میشه . . انگار صبور ترم . .. انگار اصلا یه دنیای دیگه دارم . . حس میکنم من نه بیست و یک ساله ، شاید سی ساله باشم . . سی سالگی که روی ِ طرزه زندگیم تاثیر گذاشته . . شایدم اگه سی ساله بشم بفهمم الان اشتباه فکر میکردم . . به هر حال حس ِ غریبانه ای دارم . . نمیدونم بعد ها چی میشه اصلا؟! نمیدونم اصلا این نوشته های من رو کی میخونه ؟! نمیدونم وقتی نباشم اینجا هست یا نه؟! دوست دارم این روزام رو با آدمای عزیزش بغل کنم . .. مامانم رو . . بابا رو . . داداشیم رو . . من خیلی کم حرف تر از سابق شدم . . فقط سر میذارم روی ِ پای ِ مامان و هی مرور میکنم ده سال ِ پیش دستاش چجوری بوده ؟! هی مرور میکنم بابا چه شکلی بوده ؟! دوست دارم از خودم کم کنم و به اونا اضافه . . دوست دارم هر چی دارم رو برای خنده ی برادرم بدم . . دوست دارم حدیث همون حدیث ِ تمام ِ روزای گذشته م باشه . . باشه و خیلی باشه . . دوست دارم نسیم ُ مژگان رو ، عفاف رو ، رضوان رو برای خودم بذارم . . خلاصه . . من دیگه نه اون آدم ِ سابقم . . بلکه آدم ِ همین الانم هم نیستم . . نمیدونم این همه غریبانگی از کجا اومده ؟! خدای ِ من . . همه ی آدم هات همینطوری میشن توی ِ بیست ُ یک سالگی ؟! همه ی آدم هات دوست دارن عزیزاشون رو نگه داری کنن توی ِ روزاشون ؟! خدای ِ من . . دقیقا چند روز دیگه دید

برچسب: نویسنده: حامد سامانی تاريخ: چهارشنبه 20 دی 1396 ساعت: 6:05

صفحه بندی